سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مردم خواسته دنیا خرده گیاهى است خشک و با آلود که از آن چراگاه دورى‏تان باید نمود . دل از آن کندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن ، و روزى یک روزه برداشتن پاکیزه‏تر تا ثروت آن را روى هم نهادن . آن که از آن بسیار برداشت به درویشى محکوم است و آن که خود را بى نیاز انگاشت با آسایش مقرون . آن را که زیور دنیا خوش نماید کورى‏اش از پى در آید . و آن که خود را شیفته دنیا دارد ، دنیا درون وى را از اندوه بینبارد ، اندوه‏ها در دانه دل او رقصان اندوهیش سرگرم کند و اندوهى نگران تا آنگاه که گلویش بگیرد و در گوشه‏اى بمیرد . رگهایش بریده اجلش رسیده نیست کردنش بر خدا آسان و افکندنش در گور به عهده برادران . و همانا مرد با ایمان به جهان به دیده عبرت مى‏نگرد ، و از آن به اندازه ضرورت مى‏خورد . و در آن سخن دنیا را به گوش ناخشنودى و دشمنى مى‏شنود . اگر گویند مالدار شد دیرى نگذرد که گویند تهیدست گردید و اگر به بودنش شاد شوند ، غمگین گردند که عمرش به سر رسید . این است حال آدمیان و آنان را نیامده است روزى که نومید شوند در آن . [نهج البلاغه]

دست نوشته های عدالت جو


یا هو

 

دلم تنگ شده ، برای شهر 16 سالگی ام

برای کوچه هایش ، خیابان هایش.

برای آسمانش ، کوه هایش .

 برای شب های پر ستاره اش.

برای همه چیزش ، همه چیز

شانزده سالگی برای من سال جدائی بود ، سال دوتا شدن ، جدا شدن از خاطرات ، سال ...

روزهای آخر ، انگار کوچه هایش هم با من صحبت می کردند ، دردودل شانزده ساله شان را نجوا می کردند ، درختهای مسیر کتابخانه -که سالها با آنها درد و دل می کردم - برای اولین بار پاسخم را می دادند !  شهر برایم رنگ دیگری داشت ، سفید سفید بود .

وقتی برای آخرین بار به مناره های آهنی مسجد محله نگاه می کردم ،  وقتی برای آخرین بار به گنبدش نگاه می کردم ، انگار می خواستند دو دستی بچپند توی گلویم تا نکند که بغضم بشکند ، تا نکند اشک هایی که باید می ریختم را بریزم ! کاش بغضم را رها می کردم ، کاش رها می کردم تا حسرت اشک های خشک شده ام توی دلم نماند ! کاش می ریختم اشک هائی را که باید ریخته می شد !

کوهش آنقدر برایم بلند شده بود که حس کردم وقتی به قله اش برسم دست به سقف کبود آسمان می خورد . حس کردم کوه هم می خواهد چیزی بگوید ، گوش کردم ، صدای نجوای کوه ، و چه زیبا می گفت ، خاطره ی شب سرد و تاریکی را که بالای کوه خدا را بوسیدم . و چه بوسیدنی بود !

شهر 16شانزده سالگی ام چه زود تمام شد ، چه زود گذشت شانزده سالی که برای من کمتر از شانزده سال بود ! چه زود گذشت شانزده سال ، مگر می شود باور کرد ؟ شازنزده سال ...به سرعت خواندنش گذشت:  ش ا ن ز د ه س ا ل

 

قسم می خورم ، به معصومیت کودکی ام ، به زیبائی آرزوهایم ، شهر شانزده سالگی ام را فراموش نخواهم کرد !

 



مسعود ::: سه شنبه 86/6/27::: ساعت 2:23 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :3346
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<